کد خبر : 162

تاریخ انتشار : ۳:۰۶ ب.ظ - پنج شنبه ۱۳۹۴/۰۶/۱۲ چاپ چاپ

وبلاگ کنیز مادر

دلم اذان میخواهد …

دلم اذان میخواهد ,جایی به وسعت آسمان… کم کم غروب میشود غروبی سخت دلگیر دلتنگیهایم را به همراه کتاب حافظ دوست داشتنی ام برمیدارم و به طرف یار بی قراری هایم حرکت میکنم حالا آنجا نشسته ام ، روی تخته سنگی آرام و بی حرکت … سنگ ِ صبورِ درد دلهایم و مامن بغض های […]

دلم اذان میخواهد ,جایی به وسعت آسمان…

کم کم غروب میشود
غروبی سخت دلگیر
دلتنگیهایم را به همراه کتاب حافظ دوست داشتنی ام برمیدارم و به طرف یار بی قراری هایم حرکت میکنم
حالا آنجا نشسته ام ، روی تخته سنگی آرام و بی حرکت … سنگ ِ صبورِ درد دلهایم و مامن بغض های ناتمامم
زیر درخت بلوطی پیر جایی پرت و ساکت … تنها …

این جا سرزمین دوست داشتنی من است
این جا دلم قرار میگیرد …
روبرویم دره ایست عمیق پر از درخت ِ بلوط
و زیر پایم پر از سنگ های ریز و درشت

خورشید را نظاره میکنم که چگونه با همه ی مِهر و گرمایش در آغوش افق جای میگیرد
هوا هم همچون دل من تبدار است
کم کم  تبش فروکش کرده و ارام ارام رو به خنکی می رود
ستاره ها که چند شبی است چشم مهتاب را دور دیده اند یکی یکی خودنمایی میکنند و
دلم را میبرند تا خودِ اسمان …
کم کم دارم در انبوه ِ ستاره های آسمان غرق میشوم که نجوایی گوشم را مینوازد
بی مهابا به سمت صدا میدوم
طنین واژه هایش عمق جانم را هدف گرفته
ندای الله اکبر چنان وجودم را به لرزه میاندازد که بی اختیار زانوانم سست شده و بر زمین می افتم
آخ که چقدر دلم هوای این نجوای عاشقانه را کرده بود
زنده ِ ی زنده
به دور از قاب شیشه ای
طنین عاشقانه ها دل آسمان را پر میکند و هنوز مات مانده ام
لااله الا الله اش دلبری میکند
دلم را با خود می برد …
میشکند …
او میخواند و من اشک میریزم
دلم با ندای محمدش سوی مدینه بال میزند
و با طنین علی اش روانه ی نجف میشود
موذن بخوان !
که تک تک واژه هایت تن بی جانم را جان میدهد
دلم میخواهد او بخواند و من سجاده ای به وسعت همان دشت بگسترانم
و بزرگی اش را به سجده بشینم …
و همان جا پیش خدا
در آغوشش جان دهم …
این روزها دیگر از سجاده ای به آن بزرگی خبری نیست
گاهی حتی سجاده ام به اندازه ی یک مهر آب میرود
و وقت نمازم به اندازه ی پیام بازرگانی میان سریال تنگ و کوتاه میشود …
این روزها حتی زبان دلم برای نجوای ذکر عاشقانه ای با تو به لکنت می افتد
در و دیوار شهر قدرت پرواز بالهایم را گرفته اند
و چون دیوی روح ِ جاری شده در ذکر هایم را ربوده اند
این روزها هوایی شده ام …
هوایی همان گرمایِ تبدارِ داغِ تابستان با زبانی روزه
هوایی نجواهای شبانه یواشکی
هوایی دعای کمیل ساده و بدون روضه
که با ندای یا رب اش صدای هق هق بلند میشد
دلم اذان میخواهد …
.
.
.
.
کنیز نوشت  : دلم هوایی جهادی شده باز …
.
.
.
.
پ ن  : دلنوشته از اردوی جهادی سال ۸۹ روستای پهنوک
پ ن :  فعلا این عکس را داشته باشید به محض این که عکس بهتری به دستم رسید جایگزین میکنم .

 

نوشته از : وبلاگ اخراجی

دیدگاه شما


logo-samandehi

کلیه حقوق این سایت محفوظ و متعلق به موسسه جهادی شمیم حضرت ولیعصر (عج) می باشد